
ساعت کاری رستوران رو به اتمام بود و تنها ظرف شورها مانده بودند، کیفم را روی ورود به طهوران انداختم و به طرف خروج ی رفتم از صبح که با آن حال زار بیدار شده بودم سردرد بدی گر یبانم را گرفته بود پشت فرمان نشستم و چشمم خورد به جعبه ساعت روی داشبرد، از دیشب تا به حال تماسی نگرفته بود اصلا نمی دانستم شماره موبایل مرا داشت یا نه؟خم شدم از ورود به طهورانی بسته مسکن را برداشتم دانه ای خوردم وهنوز بطر ی آب و بسته قرص دستم بود که درب سمت ورود به طهوران باز و برهان سوار شد نقاب کالهش را که تا روی چشمانش پایین کشیده بود کمی طهوران ورود به سایت داد سالم من که توقع دیدنش را ورود به صیغه طهوران هم اینطور نداشتم با چشمان وق زده ام نگاهش کردم و او خنده اش گرفت و با حالت با مزه ای گفت: آره خب تعجبم داره، مثل پسرای هجده ساله چند ساعته دارم کشیک میدم تا کی بیرون میای دستش را دراز کرد بسته قرص را گرفت و نامش را خواند، نگاهش را به من داد و گفت: مسکن میخوری؟چیز مهمی نیست درحالی که به بسته قرص نگاه میکرد گفت: دیشب منتظرت بودم تمام آبی که دستم بود را سر کشیدم و بطر ی خالی اش را روی صندلی عقب پرت کردم به درب سمت خودم تکیه دادم و نگاهش کردم، با آن هیکل درشتش توی ماشین جمع و جور من جایش راحت نبود لبخند محوی روی لبانم نشست و در آن لحظه پیش خودم اعتراف کردم از دیدن دوباره و پیگیربودنش بسیار کیفور بودم چی شد که فکر کردین من برای شما مناسبم؟
در داشبرد را باز کرد، قرص را آنجا گذاشت خیلی چیزا طهوران ورود به سایت برود
در داشبرد را باز کرد، قرص را آنجا گذاشت خیلی چیزا طهوران ورود به سایت برود و بعد پرسید شما چند سالتونه؟ یعنی می خوای بگی نمیدونی ؟ سرم را تکان مختصر ی دادم و گفتم: فقط محض یاداوری کنجکاو و با اندکی شیطنت نگاهم میکرد و من دسته ای از موهایم که روی صورتم افتاده بود را پشت گوشم زدم گفتم: یادمه شما به یه بنده ورود به طهوران گفت ی جای بابامه! نگاهش کردم و گفتم: اون همسن شما بود لبخند خاصی که تنها مختص خودش بود را روی لب های برجسته اش نشاند و همانطور خیره نگاهم کرد و گفت: کارم زاره! پرسشگر نگاهش کردم او گفت: خیلی خوشگلی ولی ناز زیاد داری خنده ام گرفت و نتوانستم جلویش را بگیرم سرم را چرخاندم رو به خیابان و ریز خندیدم ببین منو نگاهش کردم و او با لبخند پهنی گفت: آره؟ناخن انگشت شستم را به دندان گرفتم و چشمم خورد به جعبه ساعتش و مثل اینکه راه فراری پیدا کرده باشم سریع گفتم: ورود به صیغه طهوران مال شماس دست دراز کرد و پرسید مال من؟
در ورود به طهورانی را که باز کرد ساعت خودش را دید و مثل اینکه یادش آمده باشد
در ورود به طهورانی را که باز کرد ساعت خودش را دید و مثل اینکه یادش آمده باشد آهانی گفت و من گفتم: شیشه اش شکسته بود قفلش رو هم تعمیر کردن دستت درد نکنه حساب میکنم اخم کردم و او دست جلو برد گوشی ام را از جلوی کیلومتر برداشت، شماره گرفت و موبایل خودش زنگ خورد نگاهی به صفحه اش انداخت و گفت: شماره ات رنده چشمانم را برایش گرد کردم و او ورود به طهوران حق به جانب گفت: چیه ؟ نگاهم را گرفتم و گفتم: ماشین آوردین ؟ اره چطور ؟ مچم را طهوران ورود به سایت آوردم و جوری که او متوجه باشد به ساعتم نگاه کردم و گفتم: من دیرم شده دوباره لبانش به خنده باز شد، سری تکان داد و از ماشین پیاده شد قبل از اینکه در را ببندد خم شد نگاهم کرد و گفت: از شبکه اجتماعی صیغه به یک اشاره از ما به سر دویدن