
همون جور طلب کار نگام کرد و گفت: تختت ارزونی خودت! خیلی خوب تخت دانلود نرم افزار دوستیابی با لینک مستقیم هیچ کس هم حق نداره حتی انگشتش به تخت دانلود نرم افزار دوستیابی با لینک مستقیم بخوره حالا می تونی پاشو با این شرایط که گفتم پنجره رو ببند خوب اگه خود مجید دستش درازه هم شخصا اینجا حضور داشت از کنار تخت دستش به پنجره نمی رسید
نگاهی به دانلود نرم افزار دوستیابی لینک انداخت
با ابروهایی بالا رفته نگاهش کردم که مثلا منتظر جوابم اونم که کم آورده بود نگاهی به دانلود نرم افزار دوستیابی لینک انداخت و از جا پرید و گفت: پس درم کنار تخت دانلود نرم افزار دوستیابی با لینک مستقیم تو حق نداری ازش استفاده کنی! یه نگاه خونسرد به اون و یه نگاه به در انداختم و گفتم: با اینکه در توی حوزه تخت تو نیست ولی باشه دانلود نرم افزار دوستیابی لینک مشکلی ندارم برگشتم سمت تختم و ازش رفتم بالا رکی دستش و زده بود زیر سرش و آرنجش و تکیه داده بود به متکاش و با یه خنده ریز ریز دانلود نرم افزار دوستیابی لینک مستقیم نگاه می کرد هاله هم دهنش باز مونده بود و حیرون دانلود نرم افزار دوستیابی لینک لبخندی به هر سه تا زدم و از توی طاقچه جفت پا پریدم توی حیاط یه متر شاید ارتفاع پنجره بود بعدم راه افتادم سمت در اصلی و رفتم توی سالن خبری از گلاب نبود ولی دو سه نفر دیگه داشتن توی آشپزخونه شام درست می کردن
به دانلود نرم افزار دوستیابی لینک مستقیم نگاه می کردن
ظرفامو شستم و بدون توجه به اونا که پچ پچ کنون به دانلود نرم افزار دوستیابی لینک مستقیم نگاه می کردن رفتم سمت در اتاق که یاد شیده افتادم برای در دهن کجی کردم و دوباره برگشتم توی اپلیکیشن دوست یابی ایرانی بالاخره این رشته ما به یه دردی خورد خودمو از پنجره بالا کشیدم و بلند گفتم: بعدم رفتم رو تختم و با یه نیش باز گفتم: سلام به همگی! رکی که از خنده غش کرده بود خودمم خنده ام گرفته بود ولی خیلی جدی وسایلم و برگردوندم توی کمدم و روی تختم ولو شدم رکی یه وری شد و وسط خنده گفت: کلید لامپم توی محدوده دانلود نرم افزار دوستیابی لینک پس و چراغ خاموش شد صدای پر حرص شیده رو شنیدم که داد زد: رکی مسخره نشو! ولی خنده رکسانا بیشتر شد با سرخوشی سرم و بلند کردم و به اون که روی تختش ریسه می رفت نگاه کردم از پنجره نور حیاط توی اتاق افتاده بود