ورود به همسریابی آغاز نو

رمز عبور را فراموش کرده ام
تصویر پروفایل امین
امین
38 ساله از ماکو
تصویر پروفایل مرضیه
مرضیه
28 ساله از رفسنجان
تصویر پروفایل ارامش
ارامش
36 ساله از تهران
تصویر پروفایل امید
امید
33 ساله از اردبیل
تصویر پروفایل نیلوفر
نیلوفر
24 ساله از تهران
تصویر پروفایل بهزاد
بهزاد
48 ساله از یزد
تصویر پروفایل هدیه
هدیه
45 ساله از قم
تصویر پروفایل حامد
حامد
38 ساله از کرمانشاه
تصویر پروفایل بدون نام
بدون نام
48 ساله از کرج
تصویر پروفایل مهسا
مهسا
36 ساله از برخوردار و میمه
تصویر پروفایل سارا
سارا
21 ساله از تهران
تصویر پروفایل اذی
اذی
37 ساله از اصفهان

شماره تماس سایت همسریابی تبیان چند است؟

اپلیکیشن همسریابی تبیان: تو خفه ارشاویر به خودش اومد و ولم کرد ورود به سایت همسریابی تبیان: آرشا میتونم یه سوال بپرسم؟ فکر کنم خیلی خوشش میومد

شماره تماس سایت همسریابی تبیان چند است؟ - همسریابی


لینک شماره تماس سایت همسریابی تبیان

این حرفم انگار آبی بود که رو آتیش ریختم. اوف. ارشاویر کلافه دستی تو موهاش کشید و با یه حرکت تو بغلش غرق شدم ارشاویر: ببخشید یه لحظه عصبی شدم اگه بخام حال خودم و در اون زمان توصیف کنم ذوق مرگ بودم مثل خری که تیتاب دادن بهش البته بلانسبت من ها... وجدان: خوبه خودت میدونی خری! ! سرم و انداختم پاین مثلا فکر کنه خجالت کشیدم خخخ وگرنه من و خجالت نوچ نوچ نوچ محاله وجدان: هه پس توی اتوبوس کی بود خجالت کشید؟؟ اپلیکیشن همسریابی تبیان: تو خفه ارشاویر به خودش اومد و ولم کرد ورود به سایت همسریابی تبیان: آرشا میتونم یه سوال بپرسم؟ فکر کنم خیلی خوشش میومد بهش بگم آرشا چون نیشش باز شد و مهربون گفت: بپرس آب دهنمو قورت دادم. نزنه شهیدم کنه خودم و سپردم به خودت خخ اصلا نفهمیدم چی گفتم.

ثبت نام در سایت همسریابی تبیان: خب 

ثبت نام در سایت همسریابی تبیان: خب خب تو چرا از همه زن ها بدت میاد؟ اخماش شدیدا تو هم رفت و هم اکنون با ترس نگاش کردم صورتش قرمز شده بود گفتم الانه که یه کف گرگی نثارم کنه و بگه مگه فضولی ولی برخلاف تصورم سرشو انداخت پاین و گفت: نمی دونم چرا برات توضیح میدم هر کسی جای تو بود و این سوال و می پرسید قطعا خونش حلال بود نیشم داشت باز گشاد میشد که با زور جلوشو گرفتم آرشاویر: تقریبا پنج سال پیش بود ۲۳سال داشتم جوون بودم و هیچی نمی فهمیدم و دنبال دختر بازی بودم و سربه هوا و شیطون. از خانواده پول داری بودیم و سرشناش. بدرم یکی از گردن کلفت های تهران بود. مادرم و پدرم تصمیم گرفتن برای شماره تماس سایت همسریابی تبیان زن بگیرن تا به قول معروف کمی آدم بشم.

هرچی با هاشون مخالفت کردم قبول نکردن که نکردن.پدرم گفت از ارث محرومت می کنم ثبت نام در سایت همسریابی تبیان که اون زمان وابسته پول بابام بودم و خودم بی کار و دانشجو بودم دیگه نتونستم مخالفت کنم و به اجبار با شماره تماس سایت همسریابی تبیان دختر عمم ازدواج کردم. دو ماه از نامزدی ما گذشته بود کم کم عاشق رویا شدم خیلی دوسش داشتم ولی اون...هه قیافش عوض شده بود.

از ورود به سایت همسریابی تبیان پول می گرفت

هی از ورود به سایت همسریابی تبیان پول می گرفت یه بار برای عمل دماغ یه بار برای پروتز لب و خیلی از کار های دیگه ولی ثبت نام در سایت همسریابی تبیان اونقد نادون بودم که بازم به این عشق و عاشقی دروغین ادامه میدادم خانوادم هم خوشحال بودن که ورود به سایت همسریابی تبیان مثلا سر و سامون گرفتم ولی روز تولد شماره تماس سایت همسریابی تبیان چیزی دیدم که از همه زن ها بدم اومد اون روز خیلی خوشحال بودم خوب تولد عشقم بود کلی کادو براش خیریدم تا سوپرایزش کنم بدون خبر دادن رفتم تو خونه مجردی رویا و...دیدم صدای صحبت دو نفر میاد.

آروم رفتم داخل رویا نامزد من روی پای یه پسر نشسته بود. پسره: کی میشه مال اپلیکیشن همسریابی تبیان باشی!!! رویا: عزیزم من برای تو ام اون آرشاویر احمق و فقط برای پولش میخوام عشق من فقط تویی اون زمان فقط می خواستم بمیرم تند از خونه شماره تماس سایت همسریابی تبیان خارج شدم و با سرعت زیادی روندم سمت خونه. داخل که رفتم شروع کردم به داد و هوار کردن. زدم همه وسایل خونه رو شکستم پدر مادرم میگفتن ما بی تقصیریم. حتی دلداریم ندادن.

مطالب مشابه