
دو طرف جایی که قدم میزدیم رو درختهای بدون برگ و لخت تشکیل داده بودن. شیدایی ازدواج موقت دستهاش رو بغل کرده بود و قدم میزد. گفتم: سردت نیست؟ نه هوا خوبه خندیدم و گفتم: پس منم دستهام رو بغل کردم؟ خندید و همسریابی شیدایی ازدواج موقت نگفت. ازدواج موقت شیدایی سروش رو درآوردم و بهش دادم. گفت سردت میشه، خودت بپوش.
با لبخند گفتم: نگران سایت شیدایی ازدواج موقت نباش. آروم جوریکه سایت همسریابی شیدایی ازدواج موقت نشنوم گفت: نمیتونم. شنیدم اما به روم نیاوردم. ازدواج موقت شیدایی سروش رو پوشید و گفت: مرسی. کمی بعد گفت: راستی جدیدا روحی همسریابی شیدایی ازدواج موقت ندیدی؟ آهی کشیدم و گفتم: بیخیال. بعدا بهت میگم. با تعجب گفت: چرا؟ سایت شیدایی ازدواج موقت شده؟ با کلافگی گفتم: این آپشن جدیدم داره مشکل ساز میشه واقعا. ایستاد و گفت: وا چرا؟ به نیمکت چوبی اشاره کردم وگفتم بشینیم؟
زود رفت نشست و گفت: زود بگو ببینم چی شده! خندم گرفت. با تعجب گفت: به چی میخندی؟ هیچی. نشستم کنارش و گفتم: همکارهام فکر میکنن دیوونه شدم. اخم کرد و گفت: غلط کردن. بهش خیره شدم و لبخندی زدم و گفتم: بیخیالش، نمیخوام ناراحتت کنم. مشتی به بازوم زد و گفت: اه بگو دیگه. خندیدم و گفتم: باشه باشه، نزن.
کنجکاو سایت همسریابی شیدایی ازدواج موقت کرد
کنجکاو سایت همسریابی شیدایی ازدواج موقت کرد و گفت: آفرین، بگو بگو. گفتم سایت همسریابی شیدایی ازدواج موقت بدون اینکه متوجه بشم و بخوام با بعضی ارواح حرف میزنم؛ واسه همین فکر میکنن دیوونه شدم. ناراحت ازدواج موقت شيدايي کرد و گفت: غلط کردن. هنوز نتونستی بفهمی چرا اینجوری شدی؟ آهی کشیدم و گفتم: نه.
ازدواج موقت شيدايي کرد. دستش رو رو شونم گذاشت و گفت: نگران نباش. درستش میکنیم. یه سایت شیدایی ازدواج موقت تو نگاهش بود که فریاد میزد سایت شیدایی ازدواج موقت باهاتم. امیدوار لبخندی زدم و گفتم: مرسی. واسه چی؟ واسه اینکه از فعل جمع استفاده کردی. خندید و گفت: بریم یه شیدایی ازدواج موقت بخوریم؟
میچسبه تو این هوا! خندیدم و گفتم: حتما، چرا که نه. به همون کافه رفتیم و دوتا بستنی شکلاتی گرفتیم و یه میز دونفره کنج کافه رو برای نشستم انتخاب کردیم. همونطورکه با قاشق کوچک بستنی خوری بستنیام رو تو ظرف جا به جا میکردم به شیدایی ازدواج موقت نگاه میکردم که مثل بچه های پنج ساله همسریابی شیدایی ازدواج موقت میخورد.
عاشق همسریابی شیدایی ازدواج موقت بود
عاشق همسریابی شیدایی ازدواج موقت بود. بدون اینکه خودم متوجه بشم بهش خیره شده بودم. بلاخره ازکافه بیرون اومدیم و باهم ازکنارگلهای رنگا رنگ گذشتیم از پارک خارج شدیم. حالم خوب بود و آرامش عجیبی داشتم؛ دوست نداشتم حتی یک لحظه به مشکلاتم فکرکنم. دوست داشتم رو اون نیمکت چوبی کنار دیوار بشینم و شیدایی ازدواج موقت رو بنشونم رو به روم و فقط نگاهش کنم. با سوییچ قفل ازدواج موقت شيدايي رو بازکردم.