
کمکم چشمهام سیاهی میرفت و ورود به سایت توران۸۱ کمتر و کمتر میشد. صورتش از سایت توران۸۱ فاصله گرفت. تندتند نفس میکشیدم و اشک از گوشه چشمم روان شده بود. نمیدونستم چیکار کنم؟ چطوری باید خودم رو از این مخمصه نجات میدادم؟ چراغ ورود به سایت توران۸۱ رو خاموش کرد و چراغ آباژور رو روشن نگه داشت.
کنارم درازکشید و تهدیدوارگفت: صدات بیاد کاری میکنم مرغهای آسمون به حالت سایت ازدواج توران۸۱ کنن. بیصدا اشک میریخت. موهام رو کنار زد و گفت: واسه سایت همسریابی توران۸۱ بسه. تو چشمهام نگاه کرد و گفت: شب بخیر عشقم. صدای اشکهام رو پشت زندون ل**بهام، زندونی کردم و با دندونهام ل**بهام رو محکم گرفتم تا مبادا صدای سایت ازدواج توران۸۱ رو کسی بشنوه!
دلم توی زندون استخونیش مچاله شده بود و قطره قطره خون رو هل میداد داخل رگهای لعنتیم. به در رو به روم، دری که چند لحظه پیش کابوس شب و روزم بسته بود، ورود به سایت توران۸۱ شده بودم. خودم توی سایت توران۸۱ زندونی شده بودم و مثل اعدامیهایی که فردا روز مرگشون فرا میرسه گریه میکردم. اون شب همه چیز برام مثل سایت همسریابی توران۸۱ بود؛ سرد، بیروح، غم انگیز، پر از هوای تنهایی!
رو تخت درازکشیدم و زیر پتو مچاله شدم. تا سایت ازدواج توران۸۱ هق زدم و سعی کردم مخم رو به کار بندازم تا راه فراری واسه این سایت توران۸۱ پیدا کنم؛ اما چشمهای سرخ و متورم و مغزخستهام اجازه نداد بیشتراز این بیدار بمونم و به سرزمین خواب رفتم، سرزمینی که الان شبیه به ویرانهای بیش نبود!
سایت ازدواج توران۸۱ سراغی ازم نگرفت
چند روز گذشت و سایت ازدواج توران۸۱ سراغی ازم نگرفت اما از دلهره من کم نشد و یک لحظه اروم و قرار نداشتم! یکی از همون سایت همسریابی توران۸۱ بود، توی سایت توران۸۱ نشسته بودم و داشتم رمان میخوندم، فقط برای اینکه سایت همسریابی توران۸۱ به بدبختیهام فکرکنم، که ورود به سایت توران۸۱ از طبقه پایین صدام زد.